رویا های ناتمام یک دختر معصوم ...
ســــــــــلام! نام من سحر است، اما در خانه مرا سیوگی صدا میکنند که معنی اش محبت است. هنگام انتخاب این نام زیبا، شاید پدر و مادرم نمیدانستند که من چگونه یک دختر بد چانسی ببار خواهم آمد. زندگی، قسمت، خدا ویا هر آنچه که شما نامش را میگذارید مرا با معیوبیت ذهنی و بی زبان آفریده است. اگر از اول میدانستم حتمن از آمدن درین دنیا اباء میورزیدم، دنیائیکه فقط صحنۀ رقابت میان انسان های سالم و لایق است. انسان هائیکه باید سریع بدوند، روان حرف بزنند، زیبا بنویسند، تمیز غذا بخورند و ... البته من نیز بعضی از این نوع کارها را انجام ﺩاﺩﻩ ﻣﻴﺘﻮاﻧﻢ، اما با کم ویا بیش کاستی ها. چی کنم اقتضای زمان همین بوده ،اگرنه من نیز میخواستم مثل دیگر اطفال گپ بزنم، بدوم، مکتب بروم، درس بخوانم و مورد قبول و تحسین اطرافیان خود باشم. من دیگران را خیلی دوست دارم، بسیار دلم میخواهد تا دوستان و خواهر خوانده های زیاد داشته باشم و با هم یکجا بازی کنیم، اما کسانی را که با ﺻﺪ تبسم شیرین و نگاه های معصومانۀ خویش شکار میکنم خیلی زود از من دور میروند و من مثل همیش ﺑﺎ ﺧﻮﺩ باقی میمانم و با تنهایي هاﻳﻲ ﺧﻮﺩ سخن میگویم و درد دل میکنم.
حکایت های تلخ زندگی کوتاه من زیاد دراز است. در اینجا میخواهم فقط رویایی ناتمام عشق مکتب رفتن خود را کمی با شما قصه کنم. اخیراً رخصتی های تابستانی ختم شد و فصل مکاتب فرا رسید. ما نیز جهت معرفی برادرم به صنف مربوطه اش به مکتب رفته بودیم. وقتیکه نام برادرم را در لست شاگردان جستجو میکردیم، ناگهان متوجه شدیم که اسم من "سحر صادق" نیز در صنف B1 نوشته شده است. در حالیکه قرار نبود من شامل این مکتب گردم و الی آغاز "مکتب برای اطفال مخصوص" منتظر بمانم، اما با خواندن نامم و دیدن اطفال من نیز اﺻﺮار کردم تا به صنف خود بروم. مادرم ناگذیر مرا به صنف برد و من هم با امید زیاد در یکی از چوکی ها نشستم و از دیدن کتابهایيکه روی میز گذاشته شده بود بسیار هیجان زده شدم. آنروز بعد از ختم مکتب، یکجا با فامیل بخاطر خریداری ضروریات مکتب برادرم بازار رفتیم. در جریان خریداری، من نیز جهت برابری با برادرم تلاش کردم هر چیزی را که پدرم و مادرم برای او میگیرند، برای من نیز بگیرند. بعد از قهر و اشک ریزی توانستم حد اقل یک بکس مکتب، یک بکسک غذا خوری، یک تملوت آب و چند دانه کتابچه و پنسل کهنه را که در خانه از قبل موجود بود از آن خود کنم. روز بعد بازهم با برادرم مکتب رفتم، وارد صنف شدم و در آخرین قطار صنف نشستم، چون نمیخواستم حرف نزدن و جاری شدن آب دهنم سوژه تمسخر من گردد. متوجه شدم مادرم چیزهای برای معلمم در بارۀ من گفت و خودش رفت. در یک لحظه متوجه معلم خود شدم که با ما حرف میزند و همصنفانم همه خوش و خندان با یکدیگر جفت، جفت صحبت میکنند، در حالیکه آنها بسیار کوچکتر از من هستند. سوالات زیادی به ذهنم خطور میکند که قدرت بیان آنرا ندارم فقط تماشا میکنم و از رشک و عصبانیت دستانم را به یکدیگر میفشارم. ساعتی بعدتر تفریح شد و من جهت رفع ضرورت ﺑﻴﺮﻭﻥ رفتم، بسیار به سختی دگمه و زنجیرک پتلون خود را باز کردم، اما بعد از رفع حاجت نتوانستم آنرا ببندم، ازینرو گریستم تا اینکه معلمم دید و به مادرم زنگ زد. بودکه مادرم دویده، دویده دوباره مکتب آمد و باهم روانۀ خانه شدیم. در مسیر راه سوالاتی چون: چرا من باید وقتر از دیگران خانه بروم، مگر درس ها تا هنوز ختم نشده، برادرم حالا نیز در مکتب است و ... مثل همیش ذهنم را مشغول ساخته بود. فردای آنروز مکتب نرفتم و پدرم مرا جهت تکمیل راپور معیوبیت که بخاطر شمولیت در "مکتب اطفال مخصوص" لازم است به شفاخانه برد، اما روز چهارم باز هم اﺻﺮار کردم تا با برادرم مکتب بروم، وقتر از او بیدار شدم، لباس خود را پوشیدم، بوتلک آب خود را گرفتم و ﺑﻜﺲ سر شانه نزدیک دروازه با قامت رسا ایستاده شدم. خوب... پدرم نا گذیر یکجا با برادرم مرا نیز مکتب برد، در دهلیز مکتب پدرم مرا رها کرد تا بتوانم صنفم را خودم پیدا کنم، تصاویر پشت دروازۀ چندین صنف را نگاه کردم تا اینکه متوجه تصویر حضرت مولانا شدم که پشت دروازه صنف ما نصب بود, وارد صنف خود شدم و پدرم با تکان دادن دستانش ﺧﺪا ﺣﺎﻓﻆﻲ ﻛﺮﺩ و خانه برگشت. اما سفر دراز درسی ام که با خوشی زیاد و آرمان فراوان فقط چند روز قبل آغاز کرده بودم، درست در روز چهارم آن به اتمام رسید، چون در آن روز معلم صنف و مدیر مکتب ما با پدرم در تماس شده و بسیار بگونۀ مؤدبانه و عاجزانه از پذیرش من بیش ازین خودداری نموده و "مکتب اطفال مخصوص" را برایم توصیه نمودند، مکتب اطفال مخصوص ویا مکانی برای اطفال معیوب مثل من. البته توصیه معلم من و مدیر مکتب کاملاً بجاست. من از آنها شکایتی ندارم. اصلاً این بلند پروازی های من بود که خود را همقطار برادرم و دها اطفال سالم دیگر قرار دادم. باید به خود میگفتم...سیوگی! ببین تو هنوز حرف زده نمیتوانی، آب دهن خود را ﻗﻮﺭﺕ کرده نمیتوانی، دست چپ ات درست کار نمیکند تا ﺣﺪاﻗﻞ ﺯﻧﺠﻴﺮﻙ ﺑﻜﺲ خود را ﺑﺎﺯ و ﺑﺴﺘﻪ ﻛﻨﻲ و ... پس با اینقدر نا توانی چطور خود را در ردیف اطفال سالم "اطفالیکه لطف و شفقت خداوند بر خلاف تو شامل حال آنها بوده" قرار میدهی! سیوگی! تو بد قسمتی، چون آفرینندۀ بی نقص، ترا با نقص آفریده است. تو بسیار عقب ماندی ای ساده! متأسفانه کاروان همسفران تو بسیار وخت پیش حرکت کرده بودند، ولی تو راه مانده ای آن قافله هستی. ای ﺩﻝ ﻧﺎﺩاﻥ! تو پاکی و معصوم، تو زیبایی و بی گناه، بدان که همسنان تو سریعتر از تو دویدند و رفتند. این جهان، جهان برنده هاست و برنده آنهایی اند که سریعتر از دیگران راه میروند. بهرحال... خوب شد که خاطرۀ مکتب یکبار دیگر مرا متوجه چیستی خودم ساخت. اگر درین سه و یا چهار روز باعث آزار و اذیت معلم و هم صنفان خود شده باشم معذرت میخواهم. هم صنفان عزیز مرا ببخشید، چون من هر کاری را که میکنم از خواسته های دلم نیست، میدانم در صنف بالای یکتعداد شما عصبانی شدم و چیغ زدم، اما من با شما خصومتی ندارم جنگ من با خودم است. الوداع هم صنفان قندم دیگر از شر یک دختر عصبی که در آخرین قطار صنف شما تک و تنها مینشت بی غم شدید، من دیگر بر نمیگردم، شما بروید! به سفر دور و دراز خود ادامه بدهید، آیندۀ درخشان انتظار شما را دارد.
امروز وقت بازگشت از مکتب پدرم در حالیکه دستانم را گرفته بود با نگاه بطرف من گفت "دخترم این مکتب برای شاگردان مثل تو مناسب نیست، چون تو دختر بسیار خوب و لایق هستی ترا چند روز بعدتر به مکتب مخصوص میبرم. آن مکتب بسیار مقبولتر ازین مکتب است" او کوشش میکرد با لبخند های دروغین اش مرا قناعت بدهد تا مأیوس نگردم. بهرحال وقتی خانه رسیدیم، کتاب ها و بکسم را برای پدرم تسلیم کردم و او بکسم را باز کرد و کتاب هایم را در جایش گذاشت و بکسک نان خوری ام را در آشپزخانه برد تا بشویید. هنگام شستن بکسک غذا خوری ام بطرف پدرم نگاه کردم و از او پرسیدم: "پدرجان چرا چشم هایت پر از آب است مثل اینکه گریه میکنی؟" او در حالیکه کوشش میکرد تا با هم چشم به چشم نشویم، گفت: "نخیر دخترم هنگام شستن بکسک ات دستانم تر بود فکرم نشد و به ﭼﺸﻤﺎﻧﻢ دست زدم."... اﻭ اﺿﺎﻓﻪ ﻛﺮﺩ: "ﺩﺧﺘﺮ ﻧﺎﺯﻡ ﺗﻮ ﺑﺮﻭ و ﺑﺨﻮاﺏ. ﺭاﺣﺖ ﺑﺨﻮاﺏ ﺩﺧﺘﺮﻡ... ﺷﺎﻳﺪ ﻛﻪ ﺁﺭﻣﺎﻥ ﻫﺎﻱ ﻣﻌﺼﻮﻣﺎﻧﻪ اﺕ ﺩﺭ ﺭﻭﻳﺎﻫﺎﻳﺖ ﺗﺤﻘﻖ ﻳﺎﺑﺪ".
باحرمت
احسان صادق
محمد احسان صادق متولد ولایت جوزجان افغانستان در سال 1985 میلادی هستم. مقطع لیسانس تحصیلات خویشرا در دنشگاه بلخ و مقطع ماستری خویشرا در دانشگاه رور بوخوم کشور آلمان تکمیل نمودم.